تبلیغات
در آرزوی خورشید

در آرزوی خورشید
"آنان که به خورشید با نفرت می نگرند شایسته شب اند"

1

مرد ، تنها و خسته ، به شهر رسید . و از دروازه ی شهر داخل شد . شهر در تاریکی رمز آلودی فرو رفته بود و هیچ کس در آن ساعت شب منتظر او نبود . مردِ تنها ، در این شهر دوستانی داشت . یکی از آنها سیّد کریم کفاش بود . آنها چند سال بود که با هم دوست شده بودند . مرد غریب ، هر وقت به این شهر می آمد اول به مغازه ی کفاشی سید کریم می رفت و ساعتها مهمان او می شد . البته در واقع این سید کریم بود که همیشه مهمان مرد بود . چون مرد هر جا می رفت هم غذای خودش را می برد و هم به اندازه ی چند روز میزبان غذا می آورد .

سید کریم آن شب تا آخر وقت ، داخل مغازه ی کفاشی ، منتظر مرد شده بود ولی با تعطیل شدن بازار و فشار سوز سرما درِ مغازه اش را بسته و به خانه اش رفته بود . مرد ، کوچه های تو در توی شهر را پشت سر گذاشت و وارد بازار شد . یک راست به طرف مغازه ی سید کریم رفت و با در بسته روبه رو شد . مرد از اینکه سید کریم ، بیشتر منتظر او نشده بود ناراحت نبود چون او خود ، به خاطر کارهای زیادی که داشت، مجبود بود دیر وقت به دوستانش سر بزند و همه ی دوستانش هم همیشه نمی توانستند منتظر او بمانند .

آن شب ، سید کریم خیلی ناراحت و پریشان بود . چون سه روز بودکه هیچ مشتری به مغازه اش نیامده بود . و او در این دو روز نتوانسته بود هیچ خوراکی برای بچه هایش تهیه کند . بچه های سید کریم ، آن شب گرسنه به خواب رفته بودند و سید کریم از خجالت بچه ها قصد داشت شب را با همه ی سوز سرمائی که استخوانهایش را می سوزاند ، بیرون بماند . شب قبل که سید کریم دست خالی وارد خانه شده بود بچه های گرسنه با شنیدن صدای او از خواب بیدار شده بودند و به طرف بابا دویده بودند اما با دیدن دستهای خالی بابا دوباره به رختخواب خودشان برگشته و به سختی به خواب رفته بودند . سید کریم که با اندیشه ای پریشان و دستی خالی ، اینک کنار در خانه اش ایستاده بود برفی را که جلوی طاقچه در نشسته بود با دست پارو کرد و روی طاقچه نشست . پالتوی رنگ و رو رفته اش را که روی شانه اش انداخته بود روی سرش کشید و سرش را به دیوار گذاشت . فکر بچه های گرسنه آزارش می داد ولی به لب ذکر خدا داشت وبه دل شکر او می کرد . او از جوانی عادت کرده بود که در هر شرایطی سپاسگذار خدا باشد .

مرد غریب بعد از دیدن در بسته ی مغازه ی سید کریم به طرف خانه ی او به راه افتاد . خانه ی سید کریم خیلی با مغازه اش فاصله نداشت و مرد دقایقی بعد جلوی خانه ی او رسیده بود . با دیدن سید کریم ، مرد به طرف او رفت و رو به روی او ایستاد . بدون اینکه حرفی بزند ، بقچه ای را که همراهش داشت باز کرد و سه قرص نان را که گویا تازه از تنور در آورده بودند جلوی صورت سید کریم گرفت . بوی نان تازه فضای کوچه را پر کرد و سید کریم را وادار کرد تا چشمان بسته اش را باز کند . آری همان مرد بود . مردی که همیشه سر بزنگاه ، به دوستانش سر می زند ولی دوستانش فکر می کردند او دیر می آید !

سید کریم فوری از جا پرید و به مرد سلام کرد . مرد جواب سلام سید کریم را داد و گفت : اینجا جای مناسبی برای خوابیدن نیست . نان ها را بگیر و داخل خانه برو . حتما بچه هایت منتظر تواند.

 مرد منتظر جواب سید کریم نماند و دست او را گرفت و نانها را به دست او داد . گرمی نانها دست سرمازده ی سید کریم را نوازش داد و زبان گرسته او را که داخل دهانش خشکیده بود به حرکت در آورد :

 بفرمائید منزل تا خدمتتان باشیم .

 مرد تبسمی کرد و گفت :

 اکنون بچه ها منتظر تو اند و تو باید با آنها باشی من دوستان دیگری در شهر دارم که باید به آنها هم سر بزنم چند روز دیگر دوباره به تو سر خواهم زد .

 این حرف مرد ، جایی برای تعارف بیشتر سید کریم باقی نگذاشت و با خشنودی از دیدار مرد غریب با او خداحافظی کرد و لحضاتی بعد مرد غریب از کوچه ای که خانه ی سید کریم در آن بود رفته بود . سید کریم از داشتن چنین دوستی سرمست بود . دوستی که همیشه سر وقت می رسید و همان چیزی را به آدم می داد که دقیقا به آن نیاز داشت ... . او اینک با روی گشاده و دستی پر می توانست داخل خانه شود . در خانه را کوبید آن هم نه یک بار و بی صدا بلکه چند بار و محکم . می خواست بچه های گرسنه اش حتماً بیدار شوند . بچه ها با دیدن دست پرِ بابا و شنیدن بوی نان تازه ای که فضا را پر کرده بود در پوست خود نمی گنجیدند . سفره پهن شد و زن سید کریم که نانها را از دست او گرفته بود آنها را وسط سفره گذاشت و لای آنها را باز کرد . بوی دل آویز دیگری فضای خانه را پرد کرد . بوی حلوا البته ظاهرش حلوا بود ولی همه ی طعمهای خوب و خوش را با خود داشت . بچه ها با وله و شوق ، مشغول خوردن نان و حلوا شدند و سید کریم هم که با دیدن خوشحالی بچه ها ، اشک شوق در چشمش حلقه زده بود دستی را به طرف آسمان دراز کرد و خدا را به خاطر داشتن این دوست سپاس گفت . ساعتی بعد بچه ها با شکمی سیر به خواب رفته بودند و زن سید کریم نیز از خستگی کار روزانه کنار بچه ها خوابش برده بود ولی سید کریم که کم کم غم جدایی از مرد غریب بر سینه اش سنگینی می کرد وضویی گرفته و به نماز ایستاده بود و مرد غریب را دعا می کرد . صبح آن روز حادثه ی عجیبی افتاد . وقتی زن سید کریم لای سفره را باز کرد تا باقی مانده ی نان و حلوای دیشب را برای صبحانه ی بچه ها بیاورد ، دید انگار از نان و حلوای دیشب هیچ نخورده اند و همه ی نانها و حلواها با همان تازگی و داغی در سفره اند . بچه ها با دیدن این صحنه خوشحال تر شده و با لذت بیشتری مشغول خوردن صبحانه شدند . اینک چاره ای نبود جز اینکه سید کریم ، داستان دوستش را به همسرش نیز بگوید . همسر سید کریم با شنیدن داستان مرد غریب و خوبیهای او دست به دعا برداشت و گفت:

 خدایا به حق اولیاء خودت ، آن مرد غریب را به آرزوهایش برسان .

 هر روز که از این قضیه می گذشت محبت همسر سید کریم و بچه ها به آن مرد بیشتر می شد . چرا که در هر وعده ، وقتی سفره باز می شد نان و حلوا بدون دست خوردگی و با طعمی تازه بر سر سفره بود . آنها با دیدن این صحنه ها می فهمیدند که آن مرد یک انسان معمولی نیست و بیشتر مشتاق دیدار او می شدند تا انکه حادثه ای دیگر رخ داد و نان و حلوای هر روزه را از دست آنها گرفت . در همسایگی سید کریم ، زنی «چشم و هم چشم» زندگی می کرد . آن زن احساس کرده بود که در اوقات غذا ، بوی دل انگیزی از خانه ی سید کریم به مشام می رسد یک روز به زن سید کریم گفت:

این عطری که از خانه ی شما به مشام می رسد چیست ؟

 زن سید کریم هم که زنی ساده و بی آلایش بود داستان نان وحلوا را سیر تا پیاز برای آن زن تعریف کرد . زن همسایه که از وجود چنین چیزی شگفت زنده شده بود به بهانه ی تبرک و شفای مریضش از زن سید کریم تقاضا کرد تا مقداری از نان و حلوا به او بدهد . زن سید کریم هم قبول کرد . آنها دوتایی سر سفره آمدند و در حالی که با وله گوشه های سفره را باز می کردند یک دفعه خشکشان زد . دیگر اثری از نان و حلوا در سفره نبود و چیزی که باقی مانده بود خجالت زدگی برای زن سید کریم و دماغ سوختگی برای زن «چشم و هم چشم» بود .

 شب که سید کریم به خانه برگشت زنش را ناراحت و گریان یافت و ماجرا را فهمید . برعکس زنش ، سید کریم با پی بردن به تمام شدن نان و حلوا، لبخندی زد و گفت :

 خدایا شکرت . تا این نان و حلوا بود ممکن بود دیگر دوستم را نبینم ولی اینک ، اگر دوباره به سختی مبتلا شدم ، بهانه ی دیدار فراهم خواهد شد .

 سید کریم آن شب هم، بعد از خوابیدن همسر و بچه هایش مشغول نماز شد و بعد از نماز دست به دعا برداشت و برای مرد غریب دعا کرد . در این مدت ، مرد غریب به بسیاری از دوستانش در شهر سر زده بود . دوستانی که همه یک ویژگی مشترک داشتند و آن اینکه با مرد غریب ، قریب بودند و توانسته بودن بیش از همه اخلاق خود را به اخلاق او نزدیک کنند .

2

آفتاب کم کم از پشت کوههای بلند خودنمایی می کند و شهر فرو رفته در تاریکی و سرما را ، گرمی و روشنایی می بخشد . سید کریم از جمله نادر اهل بازار است که پس از تمام شدن تعقیبات نماز صبح ، خیلی از روزها به یتیم خانه ی کنار بازار می رود و از اندک درآمدی که دارد صبحانه ی مفصلی تهیه می کند و با بچه های یتیم مشغول خوردن صبحانه می شود . بچه های یتیم خانه، او را بابا کریم صدا می کنند و آمدن او جزو اتفاقات خوش زندگی بچه های یتیم است . باباکریم یتیم ها را عین بچه های خودش دوست دارد . او آنها را امانتهای مرد غریب می داند و همیشه به آنها می گوید:

 پدر شما اهل سفر است و شماها را به من سپرده است . وقتی که او بیاید دیگر هیچ کدامتان گرسنه نخواهید ماند و تنها نخواهید خوابید .

 بابا کریم وقتی این حرفها را به بچه ها می گوید اشک در چشمانش حلقه می زند و آهی می کشد و ادامه می دهد:

 بچه ها پدر شما بهترین پدر دنیاست . او قوی ترین مرد روی زمین و مهربان ترین مردی است که من تا حالا دیده ام .

عقربه های ساعت به سید کریم وقت باز کردن مغازه را نشان می دهند . او کم کم باید از بچه یتیم ها خداحافظی می کرد و به طرف مغازه ی کفاشی به راه می افتاد . او امروز احساس خوبی دارد و قلب زلال او خبر دیداری مجدد با مرد غریب را می دهد . دو نفر جلوی مغازه به انتظار نشسته اند . سید کریم با دیدن آنها قدم هایش را کندتر می کند و دست به جیب می شود تا کلید مغازه را پیدا کند .

 آن دو نفر با دیدن سید کریم از جا بلند شدند و از دور به او سلام کردند . سید کریم که اینک به روشنی چهره ی آن دو مرد را که سایه ی سایبان بازار بر صورتشان افتاده است می بیند با شناختن آنها به گرمی جواب سلام آنها را می دهد . آن دو سید مهدی کسانی و شیخ عبدالنبی نوری از علمای شهر هستند . چهره ی نورانی این دو عالم که از دوستان دیگر مرد غریب هستند به سید کریم نشاطی افزون تر می دهد و سریع تر در مغازه باز می شود . با تعارف سید کریم آن دو بزرگ ، داخل مغازه شده و در گوشه ای می نشیند . سید کریم از معطل شدن آنها جلوی مغازه اش عذر خواهی کرده و از آنها می خواهد تا هر فرمایشی دارند بگویند . آن دو بزرگ به هم نگاهی کرده و تبسمی شیرین بر لبانشان می نشیند . شیخ عبدالنبی نوری که سن و سالش بیشتر از سید مهدی می نماید رو به سید کریم گفت :

ما پیاده ایم آمده ایم کفش راه از تو بگیریم .

 سید کریم که منظور شیخ عبدانبی را فهمیده است سرش را پائین انداخت و گفت :

من کفاش و کفش فروش هستم ولی نه آن کفشی که شما می خواهید .

 شیخ عبدالنبی تبسمی دوباره کرد و گفت :

 حال که کفش مورد نظر ما را نمی دهی اندکی در مغازه ات می نشینیم و بعد رفع زحمت می کنیم .

 سید کریم گفت :

اینجا متعلق به شماست و من هر چه دارم از امثال شماست . تا هر وقت که بخواهید می توانید داخل مغازه ی من بشینید .

 شیخ عبدالنبی و سید مهدی گوشه ی مغازه با هم به آرامی مشغول صحبت شدند و سید کریم هم مشغول پینه دوزی کفش هایی شد که مشتری ها داده بودند . ساعتی گذشت و یک پیر زن به مغازه سید کریم آمد . پیره زن که آثار خستگی در چهره اش نمایان بود بدون مقدمه و با لحنی تند به سید کریم گفت :

مرد پینه دوز! تو... این کفش را چقدر تعمیر می کنی ؟

 سید کریم با آرامش همیشگی اش بلند شد و کفش را از دست پیرزن گرفت و گفت :

پول تعمیرش 10 ریال می شود .

 پیره زن به ناگاه عصبانی تر شد و گفت :

 پیرمرد! مرا مسخره نکن . راستش را بگو و وقت مرا نگیر!

 سید کریم با همان آرامش قبلی گفت :

 به خدا پناه می برم از اینکه بانوی محترمی همچون شما را مسخره کنم . پول تعمیر این کفش همان 10 ریالی می شود که گفتم .

 پیرزن که از آرامش سید کریم و کلام خوب او کمی آرام تر شده بود گفت :

 ببخشید برادر! من ساعتی است که در بازار می گردم و به هر کفاشی این کفش را نشان می دهم صد ریال بابت تعمیر آن طلب می کند از اینکه شما مبلغی بسیار پایینتر را گفتید گمان کردم که مرا مسخره می کنید .

 سید کریم تبسمی کرد و گفت :

 ایرادی ندارد خواهرم! شما تعمیر کفش را به من بسپارید و فردا صبح همین موقع آن را تحویل بگیرید .

پیرزن که گویا حرف دیگر هم داشت خود را جمع و جود کرد و با خجالت و شرمندگی گفت :

 البته یک مشکل دیگر هم هست که من هنوز نگفته ام .

سید کریم گفت :

هر چه می خواهید بفرمائید . گوش من آماده ی شنیدن است .

پیر زن گفت :

 من کفشی ندارم که با آن به خانه برگردم و پولی هم ندارم که اجرت شما را بدهم! البته قفلی همراه خود دارم که مغازه های قبلی همان صد ریال آن را بر می داشتند تا به عوض اجرت تعمیر کفش باشد .

 سید کریم از ابراز فقر وشرمساری پیر زن ناراحت شد و برای اینکه کاری برای او کرده باشد و او را از این خجالت و شرمندگی درآورد گفت :

ما اینجا کفش های امانتی داریم که می توانید بپوشید و تا فردا که کفش تعمیر می شود با آن رفت و آمد کنید . اجرت تعمیر را هم می توانید بعد ها هر وقت که داشتید بدهید .

 پیر زن که کم کم تفاوت سید کریم را با دیگر اهالی بازار می فهمید از بزرگواری او بیشتر شرمنده شد و گفت :

 از اینکه کفش امانتی به من می دهید سپاسگزارم ولی خواهش می کنم اجرت خود را از محل فروش این قفل بردارید .

 سید کریم گفت :

 هر طور که شما بخواهید .

 و در حالی که از گوشه ی مغازه یک جفت کفش تمیز و مرتب را برای دادن به آن پیر زن برداشته جلوی پای او گذاشت گفت :

 شما این کفش ها را بپوشید و قفل را به من بدهید تا آن را به همسایه ام، اوستا حسن قفل ساز نشان دهم . اگر او قفل را خرید اجرت خود را از فروش آن برمی دارم .

 پیر زن، دستمالی را که در دست داشت باز کرد و قفلی را که داخل آن بود در آورد و به سید کریم داد . سید کریم قفل را گرفت و به طرف مغازه ی اوستا حسن قفل ساز که او هم از دوستان مرد غریب بود راهی شد . لحظاتی بعد سید کریم با قیافه ای بشاش و خندان به مغازه برگشت و با خوشحالی به پیر زن گفت :

خواهرم! قفل شما از جنس نقره بود و اوستا حسن قفل ساز، آن را به هزار ریال خریداری کرد .

 وقتی به او گفتم دیگر اهالی بازار این قفل را صد ریال می خرند گفت :

 من به دیگر اهالی بازار کاری ندارم! این قفل هزار ریال ارزش دارد و من آن را به همین قیمت می خرم و برایم فرقی نمی کند که دیگران چند می خرند .

 پیرزن که از دیدن این همه پول که متعلق به او بود خوشحال به نظر می رسید پولها را گرفت و 10 ریال از میان آنها برداشت و به سید کریم داد .

 سید کریم گفت :

من هنوز کفش شما را تعمیر نکرده ام که اجرتی بگیرم . فردا که برای تحویل گرفتن کفش آمدید اگر از تعمیر آن راضی بودید اجرت مرا هم بدهید .

پیرزن باز هم از بزرگواری سید کریم خجالت زده شد و از او تشکر کرد و خوشحال و مسرور از مغازه ی او خارج شد .

سید مهدی و شیخ عبدالنبی هم از اینکه یک پینه دوز صاحب این همه معرفت و شعور و ایمان است شادمان به نظر می رسیدند و به دوستی با او افتخار می کردند .


3

تلاش پینه دوز برای تعمیر درست کفش های مغازه که همراه با ریزش عرق از سر و صورت و ریزش باران ذکر از لبهای او بود در آن چند ساعتی که سید مهدی و شیخ عبدالنبی در مغازه ی او بودند توجه آن دو را به خود جلب کرده بود . سید کریم هر کفش را به گونه ای تعمیر می کرد که گویا هیچ کفش دیگری به جز آن کفش برای تعمیر وجود ندارد و گویا آن کفش ها متعلق به شاهی است که اگر درست تعمیر نشود موجب ناراحتی او خواهد شد . لبهای او نیز آرام و قرار نداشت و پیوسته یاد خدا از لبهایش می روئید و اگر در بین کارش ، آن دو صحبتی از مرد غریب می کردند ، اشکهای سید کریم جاری می شد و به جوی عرقهایش می پیوست .

در این ساعات اتفاق دیگری رخ داد که سید کریم را، بیشتر از قبل در چشم آن دو، بزرگ وبزرگتر کرد . شیخ مرتضی زاهد قدیمی ترین دوست سید کریم که استاد او در فضیلت و ایمان محسوب می شد به مغازه آمد . شیخ مرتضی پس از روبوسی با سید کریم به سراغ سید مهدی و شیخ عبدالنبی رفت و با آنها هم احوال پرسی کرد . آن سه، گوشه ی مغازه کنار هم نشستند تا مزاحم کار سید کریم نباشند و با هم به آرامی گرم صحبت شدند .

سید مهدی جریان پیرزن و رفتار انسانی سید کریم را با او، برای شیخ مرتضی تعریف کرد . شیخ مرتضی که کارهای شبیه این کار را از سید کریم زیاد دیده بود به آرامی به آن دو گفت:

پس شما انصاف ایشان را دیده اید و من اکنون عدالت او را هم به شما نشان می دهم تا ببینید چرا آن مرد غریب زود به زود به او سر می زند .

شیخ مرتضی پس از اینکه این حرف را زد سرفه ای کرد و گفت :

سید! کفش هایم احتیاج به تعمیر جزئی دارند . سریع آنها را تعمیر کن که می خواهم بروم .

سید کریم تبسمی کرد و گفت :

شما استاد من هستید و امر شما را در اسرع وقت انجام خواهم داد .

شیخ مرتضی بار دیگر با لحنی تند گفت :

سید! ما بیش از چهل سال است که نان و نمک همدیگر را خورده ایم . حال حق استاد و شاگردی به جا . من بعد از این همه مدت یک خواهش کوچک از تو دارم و آن این است که کفش مرا همین الان تعمیر کنی .

سید کریم تبسمی دوباره کرد و گفت :

 شما اگر با من نان و نمک هم نخورده بودید و استادم هم نبودید من وظیفه داشتم کفش ما را تعمیر کنم ولی به وقتش!

 شیخ مرتضی که خود را ناراحت نشان می داد برای بار سوم با لحن تندتری گفت :

 یا همین الان کفش مرا تعمیر می کنی یا من دیگر مغازه ات نخواهم آمد!

 سید که شیخ مرتضی را به خوبی می شناخت از اینکه پشت سر هم مورد امتحان او واقع می شود خسته شد و در حالی که کفش تعمیر شده ای را در قفسه قرار می داد گفت :

 شیخ مرتضی ! کفش شما تعمیر خواهد شد ولی نه الان بلکه بعد از سه جفت کفشی که دیگران قبل از کفش شما در نوبت گذاشته اند .

 بعد رو به سید مهدی و شیخ عبدالنبی کرد و گفت :

 من می دانم که این شیخ مرتضی مرا امتحان می کند وگرنه من مراعات حقوق مردم را از خود شیخ یاد گرفته ام .

 شیخ مرتضی هم که گویا از تواضع سید کریم در مقابل خودش کمی خجلت زده شده بود دستی به محاسنش کشید و زود حرف را عوض کرد و گفت :

 خوب آقا سید مهدی از برادرتان سید محمد چه خبر ؟

 سید مهدی آهی کشید و گفت :

 آقا شیخ! برادرم بعد از اینکه در جلسات شما شرکت کرده مدتی است که کار بازار را رها کرده و به کار دیگری مشغول شده .

 چند روز پیش که با هم بودیم می گفت :

 آدم یا نباید در بازار باشد یا اگر باشد باید مثل سید کریم زندگی کند . چون در بازار دروغ و حیله رسم شده و کسانی که مثل سید کریم خودشان را نساخته باشند در دام شیطان و شیطان صفتان گرفتار می شوند .

سید کریم با شنیدن حرفهای سید مهدی ، حرف او را قطع کرده و گفت :

من لایق این خوشبینی ها نیستم و فقط به وظیفه ام عمل می کنم و البته خیلی های دیگر هم در بازار هستند که فقط دنبال عمل به وظیفه ی خودشان هستند و کاری با دیگران ندارند . مثل همین اوستا حسن قفل ساز که صبح امروز قفل با ارزشی را که دیگران می خواستند با صد ریال از چنگ پیرزنی فقیر درآورند به قیمت واقعی آن یعنی هزار ریال خرید و کاری هم به کار دیگران نداشت .

 بعد سید کریم دستی بر شانه ی شیخ مرتضی گذاشت و ادامه داد :

 شیخ به ما یاد داده که در این چند روز عمر فقط برای برداشتن توشه های لازم مثل صداقت و انفاق و محبت و عبادت وقت داریم و برای گول زدن و دروغ گفتن فرصتی نیست . حرفهای سید کریم به اذان ظهر منتهی شد و دوستان سید کریم با شنیدن صدای اذان با کوله باری از راستی و درستی برای اقامه ی نماز پشت سر شیخ مرتضی راهی مسجد شدند .

 

 

 

 

4

سید کریم پس از استراحت کوتاهی بعد از نهار، نماز عصر را همراه با نافله هایش در مغازه ی خود خوانده و سر سجاده نشسته است . او نماز ظهر را با نافله هایش در مسجد می خواند ولی بر عکس دیگران نماز عصر را در وقت فضیلت و در اولین دقایق عصر می خواند .

 همیشه عصرها ، سر سجاده فرصت خوبی برای فکر و ذکر دارد . او اینک مثل خیلی از اوقات دیگر به آن مرد غریب می اندیشد . امروز عصر، از آن اوقاتی است که سید به تنهایی در مغازه اش نشسته و با اینکه می داند در آن ساعت ، مشتری به مغازه  مراجعه نمی کند منتظر آن مرد است . او خیلی به دنبال رفیق بازی و رفت و آمد و هیاهو نیست و خلوت را بیشتر می پسندد . زیرا در یافته است که مرد غریب با هر کسی دمخور نمی شود و به هر محفلی وارد نمی گردد . مرد غریب مشتری دلهای پاک و اندیشه های زلال است . از آخرین باری که مرد غریب به سید کریم سر زده است چند روزی می گذرد و سید، سخت دل تنگ او شده است . احساس می کند زمان دیدار نزدیک است و همین امروز مرد غریب به او سر خواهد زد . آری قلب سید کریم که با عشق و عطش به مرد غریب صاف و آئینه وار شده بود به او دروغ نگفته بود . لحظاتی بعد از جمع شدن سجاده نماز عصر و مشغول شدن او به کار روزانه اش ، کسی که در انتظارش بود وارد شد و ... .

 غروب آن روز حاج مهدی پارچه فروش با شاگردش حاج حسن خراسانی که چند مغازه آن طرف تر داخل مغازه ی پارچه فروشی نشسته بودند به ناگاه چشمشان به مردی چهارشانه با قامتی متوسط و هیئتی موقر افتاد که از جلوی مغازه ی آنها رد می شد . لباسی مثل لباس علمای شهر داشت ولی قیافه اش آشنا نمی نمود .

 حاج مهدی که هیبت آن مرد او را جذب کرده بود رو به حاج حسن خراسانی کرد و گفت :

 شما که با اهل علم محشور هستید این آقا را می شناسید؟

 حاج سن خراسانی که خود هنوز مبهوت آن مرد بود گفت :

 تا کنون او را در جمع علما ندیده ام . گمان می کنم در این شهر غریب باشد .

 حاج مهدی گفت :

 هنگام عبور آن مرد از جلوی مغازه قلب من پر از محبت ایشان شد و همه ی وجودم را به خود جذب کرد . گمان می کنم سرّی در این مرد نهفته است .

حاج حسن گفت :

 عجیب است! با اینکه من بزرگان بسیاری دیده ام ولی من هم به محض دیدن آن مرد جذب او شدم . اگر اجازه دهید دنبال او روم و برای پذیرایی به مغازه دعوتش کنم .

 حاج مهدی فوری از جا پرید و گفت :

درود بر تو حاج حسن!  فوری برو و برای صرف چایی به مغازه دعوتش کن . من هم تا تو بیایی بساط چایی را آماده می کنم .

حاج حسن جلدی از مغازه خارج شد و به سمتی که آن مرد رفته بود به سرعت حرکت کرد . تا انتهای بازار همه ی مغازه ها را دید زد ولی اثری از آن مرد نبود . خواست بیرون بازار هم برود ولی نمی دانست از کدام طرف برود . با ناامیدی به مغازه ی پارچه فروشی برگشت و خبر نیافتن آن مرد را به حاج مهدی داد .

حاج مهدی که اهل راز را در بین اهالی بازار خوب می شناخت گفت :

 حاج حسن! اگر زحمتی نیست از آن یکی طرف بازار هم برو و به مغازه ی سید کریم کفاش هم سری بزن .

حاج حسن چشمی گفت و به طرف مغازه ی سید کریم رفت . سید کریم داخل مغازه مشغول کار خود بود . مثل همیشه ذکر خدا بر لب داشت و با دقت همیشگی اش مشغول وصله کردن یک کفش بود . هر کس او را می دید گمان می کرد که او از هیچ جا و هیچ چیز جز آن کفشی که در دست اوست خبر ندارد .

 با این وجود احساس عجیبی مثل برق از قلب حاج حسن عبور کرد :

 حتما این سید دائم الذکر آن مرد غریب را می شناسد .

 این احساس ، حاج حسن را بی اختیار به طرف سید کریم کشاند و کنار صندلی او نشاند . از فرط خستگی و پریشان حالی ، نای حرف زدن نداشت .

 سید کریم که گویا تازه متوجه حاج حسن شده بود به او سلام کرد و گفت :

 خوش آمدی حاج حسن ! یاد ما کردی ! اگر امری باشد من در خدمتم .

 حاج حسن دست و پایش را جمع کرد و سرش را به زیر انداخت . چیزی که در دل او بود به این راحتی قابل بیان نبود . باید به گونه ای حرف می زد که سید کریم واقعیت را به او می گفت . اما تاخیر جایز نبود وحاج حسن لب به سخن گشود و از عبور آن مرد غریب از جلوی مغازه ی پارچه فروشی گفت و از احساسی که هنگام عبور او در دل او و حاج مهدی استادش پیدا شده بود و از اینکه محبت آن مرد غریب در دلشان افتاد و می خواستند او را به صرف چای مهمان کنند و از اینکه الان حاج مهدی منتظر است تا او با آن مرد غریب برگردد و ... .

 سید کریم که صداقت و پاکی حاج حسن را می دانست ومی دانست این آتشی که در درون حاج حسن و استادش پیدا شده و آنها را بی قرار کرده از کجاست و او را آماده شنیدن حقیقت می دانست نگذاشت او بیش از این در بی خبری بماند و لب به سخن گشود :

 حاج حسن ! آن مرد غریبی که یک بار دیدنش اینگونه تو را به هیجان آورده ، مرد غریبی است که در این شهر دوستان اندکی دارد و هر موقع که دوستانش واقعاً به او نیاز داشته باشند خود به سراغ آنها می آید . او تا لحظاتی پیش هم که من به شدت دلتنگش شده بودم و آرام و قرار نداشتم به سراغم آمد و ساعتی با هم گفتگو کردیم . البته او بسیار کم حرف است و هر حرفی را نمی زند ولی در کنار او بودن همه ی غمهای دوستانش را از بین می برد و نور عشق و امید را در قلب آنها می تاباند . آن مرد شما و حاج مهدی را هم دوست دارد و اگر زمانی واقعا به او نیازمند باشید وخود، نیازتان را فهمیده باشید به شما هم سر خواهد زد .

 حاج حسن که تازه متوجه حقیقت اتفاقی که امروز بر ایشان رخ داد شده بود، بلند شد و سید کریم را در آغوش گرفت و از او خواست تا سلام او و استادش را به مرد غریب برساند و با آهی سوزان و اشکی جاری از مغازه ی سید کریم خارج شد و به طرف پارچه فروشی حاج مهدی به راه افتاد ... .





[ چهارشنبه چهاردهم تیرماه سال 1391 ] [ 22:13 ] [ آفتابگردان ]
درباره وبلاگ

از خدا بترسید و تسیلم ما شوید؛ و کار را به ما واگذار نمائید؛ و برماست که شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم، چنانکه بردن شما بسوی چشمه بوسیله ما بوده است، و در پی کشف آنچه از شما پوشیده شده است نروید.
حضرت مهدی(عج)

امام صادق علیه السلام:
توقع امر صاحبک لیلک و نهارک.
شب و روز در انتظار آمدن مولایت باش.



امام محمد باقرعلیه السلام فرمودند:
به تو خیانت می کنند، تو مکن.
تو را تکذیب میکنند، آرام باش.
تو را می ستایند، فریب مخور.
تو را نکوهش میکنند،آرام باش.
مردم شهر از تو بد میگویند، اندوهگین مشو.
همه مردم تو را نیک میخوانند، مسرور مباش.
انگاه تو از ما خواهی بود.


ای منتظران! به هوش!
حسین را منتظرانش کشتند...

امام صادق علیه السلام فرمودند:
ما ریشه همه خوبیها هستیم و هر نیکی ثمره شاخه های ماست.

امیرلمومنین علی علیه السلام فرمودند:
به خاندان پیامبر خود بنگرید، و راه آنان را درپیش گیرید زیرا آنان هرگز شما را از راه راست منحرف نمیکنند و به هیچ هلاکتی در نمی افکنند.
نویسندگان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب