تبلیغات
در آرزوی خورشید

در آرزوی خورشید
"آنان که به خورشید با نفرت می نگرند شایسته شب اند"

5

چند روزی بیشتر از مدت اجاره خانه ی سید کریم باقی نمانده است . مرد صاحبخانه که سید کریم را فقط به کفاشی می شناسد تهدید کرده که در صورت اتمام زمان اجاره ، سید باید خانه را تخلیه کند و به هیچ وجه اجاره را تمدید نخواهد کرد . اوضاع بازار خراب است و سید کریم ماههاست که درآمد زیادی نداشته است و اکنون حتی پول اجاره کردن خانه ای کوچکتر را هم ندارد .  با این وجود سید، ذکرِ لب و خنده ی رویش ترک نمی شود و پیوسته پیش زن و فرزندانش از توکل به خدا و امید به مرد غریب دم می زند . زن و فرزندانش هم که طعم شیرینیِ حلوای آن مرد غریب را هنوز به یاد دارند به سید کریم اعتماد کرده و غصه ی دنیا را از یاد برده اند . سید پیوسته به آنها گفته که ما باید به وظیفه ی خودمان عمل کنیم بقیه کار با خدا و اولیاء خداست .

 آن سوی شهر در محله ی اعیان نشین ها ، یکی دیگر از دوستان مشترک سید کریم و مرد غریب زندگی می کند . او حاج محمد کاشانی است و از تجار و بازرگانان معتبر شهر است . حاج محمود مردی پاک و بی ریا و اهل خدا و پیغمبر است . بزرگترین آرزویش در دنیا این است که در بیداری ، مرد غریب را ببیند؛ گر چه چند بار در خواب او را دیده است . آخرین بار مربوط به زمانی بود که حاج محمود و پدرش با سرمایه ی خود صحن حرم امام حسین را ترمیم و بازسازی کردند . آن زمان ، مرد غریب به خواب او و پدرش آمده و از آنها به خاطر این کار تشکر کرده بود .

چند وقتی هست که حاج محمود از مرد غریب و هم از سید کریم بی خبر است و سخت مشتاق دیدار هر دو .

آن روز حاج محمود مثل همیشه بعد از خواندن نماز عشاء در مسجد ؛ خسته از کار روزانه به خانه برگشت . گر چه هر روز به خاطر خستگی روزانه ، حاجی خیلی زود به رخت خواب می رفت ولی امشب پلک هایش بیشتر از همیشه سنگینی می کرد . او زودتر از همیشه شام مختصری خورد و به خواب شیرینی فرو رفت .

 لحظاتی بعد احساس کرد از بیداری هم بیدار تر است چون درخوابی که می دید؛ فضا یک دفعه روشنتر از روزهای آفتابی بهار شد و احساس کرد عده ای از فرشتگان زیبا روی که قامتشان آبشارهای بهاری را می مانست و حرکت های آرامشان چون نسیم بود و زیبائیشان گلبرگ های گل سرخ را همانند بود دور او حلقه زده و مسیر را برای آمدن شخصی آماده می کنند . حاج محمود که لحظه به لحظه شیرینی بیشتری از این خواب شگفت انگیر در کام خود حس می کرد فهمید که او را برای ملاقاتی دیگر با مرد غریب برگزیده اند . چون او فقط یک نفر را می شناخت که زیبارویان آن جهان برای پهن کردن فرش زیر پای او ، این چنین غوغا می کنند .

 و بالاخره حاج محمود در روشن ترین تاریکی و بیدارترین خواب ، یک بار دیگر چشمش به چهره ی دلربای مرد غریب افتاد . او دیگر زیبائیهای فرشتگان اطراف را نمی دید و نسیم حضور آنها را حس نمی کرد . تنها چیزی که او را در آن لحظات مست کرده بود نزدیک شدن آرام آرامِ مرد غریب به او بود که لحظه به لحظه تپش قلب او را تند تر و جوشش احساسات و عواطف او را پرشورتر می نمود و لحظاتی بعد آن دو همدیگر را در آغوش گرفته بودند . اشکهای حاج محمود بر دوش مرد غریب پیوسته فرو می ریخت و دست های گرم مرد غریب ، گیسوان حاج محمود را نوازش می داد .

او که پس از ساعتی آرام گرفتن در آغوش مرد غریب ، اینک بیشتر به خود مسط شده بود در خواب از مرد غریب اجازه خواست که از ایشان پذیرائی کند ولی مرد غریب او را کناری نشاند و گفت :

دوستان من با اعمال خوبشان از من پذیرائی می کنند و من بیشتر از این توقعی از آنها ندارم .

 حاج محمود در دل گذراند که گویا مرد غریب او را فراموش کرده و دیر به دیر به یاد او می افتد و خواست گله ای کند ولی زبان نگشوده از زبان مرد غریب شنید که او در احوال پرسی از دوستان خود کوتاهی نمی کند و یاد آنها را از ذهن خود بیرون نمی سازد و هر موقع که دوستانش او را بخواهند و یا به او نیاز داشته باشند همراه و یاور آنان است .

حاج محمود که جواب سوال نکرده ی خود را گرفته بود گفت :

 اگر من کاری کرده ام که باعث رنجش شما گشته و این همه مدت شما را از من دور کرده است بفرمائید تا توبه کرده و به فکر اصلاح آن باشم .

 مرد غریب تبسمی کرد و گفت :

 تو و پدرت از دوستان خوب ما بوده و هستید ولی چند وقتی است که شما از من و دوستان مشترکمان غافل شده اید و همین امر هم باعث شده که کمتر به سراغ شما بیائیم .

حاج محمود که به خوبی حرف مرد غریب را می فهمید و این اواخر خود نیز از غوطه ور شدن در امورد بازار خسته شده بودگفت :

 خواهش می کنم برای جبران این تقصیر امری بفرمائید تا با انجام آن، کمی از تقصیر خود را جبران کرده باشم .

 مرد غریب بار دیگر تبسمی کرد و گفت :

«اوستا ناصر» که از دوستان ماست مدتها است که خانه ای ساخته و به خاطر ساخت آن خانه بدهکار شده ولی هنوز هیچ کس مشتری آن خانه نشده است . او دیشب به ما متوسل شده که برای فروش خانه یاریش کنیم . از آن طرف دوست مشترکمان سید کریم کفاش ، مدت اجاره خانه اش تمام شده و فردا باید خانه را تخلیه کند . اگر می خواهی در حق ما کاری انجام دهی ، فردا پیش اوستا ناصر بنّا برو و خانه را از او خریداری کن وبعد پیش سید کریم برو و خانه را به او واگذار کن وبگو که هر وقت توانست بهای خانه را به تو بپردازد .

 حاج محمود که در خواب و بیداری الطاف مرد غریب را به خود و دیگران دیده بود از این همه عنایت او به دوستانش غرق سرور شد و از شوق ، دوباره اشک هایش سرازیر شد و گفت :

امر ، امر شماست فقط اگر اجازه دهید من به شکرانه ی دیدار شما ، خانه را به سید کریم هدیه کنم و مبلغی از ایشان نگیرم .

مرد غریب گفت :

 آنچه که صلاح میدانی انجام بده که خداوند هر احسانی را ده برابر آن جزا خواهد داد .

 سپس مرد غریب دست حاج محمود را گرفت و او را بلند کرد و دوباره در آغوش گرفت و گفت :

 اکنون وقت رفتن است ولی ما باز هم به تو سر خواهیم زد همانگونه که به پدرت قبل و بعد از مرگش سر زده و می زنیم .

حاج محمودکه فکر جدایی بی تابش می کرد گفت :

 اگر ممکن است مرا با خود ببرید تا همیشه پیش شما باشم .

 و مرد غریب تبسمی دیگر کرده و گفت :

 این خداوند است که همراهان مرا تعیین می کند و تو باید از خدا بخواهی تا دوباره ما را به هم برساند و زمینه ی ملاقات های بعدیمان را فراهم کند .

 با این حرف ، حاج محمود اندکی آرام گرفت و برپیشانی مرد غریب بوسه زد و از او خداحافظی نمود . مرد غریب به راه افتاد و فرشتگان زیباروی ، پشت سر او در صفهایی مرتب به حرکت درآمدند . مشاهده ی شکوه جمع آنان شیرینی خواب حاجی را چند برابر کرد . حاج محمود که گویا ملاقات رویایی اش با مرد غریب ساعتها طول کشیده بود درست هنگام سحر بیدار شد و احساس کرد بیشتر از همیشه تشنه ی مناجات با خدا و نماز شب و دعای سحری است . او نماز و دعای سحرگاهی را با دعا برای ملاقاتی دیگر با مرد غریب در هم آمیخت و آنقدر برای توفیق دیدارِ بعد ، دعا کرد و اشک ریخت که هنگام نماز صبح ، همسر و فرزندان حاجی ، محو تماشای او شده و از سرمستی او در نماز صبح طولانی اش لذت می بردند .

حاجی ، مسرور تر از همیشه صبحانه ای زود هنگام با همسر و فرزندانش میل کرد و هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که به طرف خانه ی اوستا ناصر بنّا به راه افتاد . اوستا ناصر در خانه اش نشسته ودغدغه ی بدهی هایش سخت آزارش می داد . او فقط یک امید داشت و آن اینکه مثل چند دفعه ی قبل که مرد غریب به دادش رسیده بود باز هم او کاری بکند .

در خانه ی اوستا ناصر به صدا در آمد . اوستا که فکر می کرد یکی از طلبکارها کله ی سحر سراغ او آمده با ترس و لرز پشت در رفت و گفت :

 کیه ؟

 حاج محمود با صدایی گیرا گفت :

حاج محمود کاشانی هستم . در را باز کن اوستا!

اوستا ناصر که حاج محمود کاشانی را به درستی نمی شناخت گفت :

 برادر! اگر از طرف طلبکارها آمده ای برو فردا بیا که امروز نمی توانم بدهی هایم را بدهم .

 حاج محمود کاشانی دوباره با همان صدای گیرا گفت :

نه برادر! من برای گرفتن طلب نیامده ام . شنیده ام که خانه ای برای فروش ساخته ای . آمده ام تا آن را ندیده بخرم .

 اوستا ناصر فوری در را باز کرد و گفت :

بفرمائید داخل واندکی صبرکنید تا من لباس مناسبی بپوشم و شما را با به دیدن خانه ببرم .

 حاج محمود تبسمی کرد و گفت :

 نه برادر! من می خواهم خانه را ندیده بخرم و به هر قیمتی که تو بفروشی . وانگهی بعد از خرید خانه هم کاری دارم که فورا باید به سراغ آن بروم .

 اوستا ناصر که از حرفهای حاج محمود کم کم متوجه می شد که او یک مشتری فرستاده شده از سوی مرد غریب است گفت :

 هر طور که شما بخواهید برادر!  به هر حال چه خانه را ببینید و چه نبینید من یک قیمت بیشتر به شما نخواهم گفت و آن قیمت واقعی خانه است یعنی پانصد هزار تومان .

 حاج محمود کیسه ای از جیب لباس بلندش در آورد و یکی از دو بسته ی اسکناسی را که که در آن بود درآورد و به اوستا ناصر بنا داد و گفت :

من هم هر قیمتی را تو بگویی می پردازم ودیدن وندیدن خانه برایم فرقی نمی کند . حالا تو فقط کلید و آدرس خانه را به من بده تا من سراغ کار خود بروم و تو هم به کارت برسی .

 اوستا ناصر با خوشحالی تمام به داخل رفت و کلید خانه را آورد و به حاج محمود داد و آدرس خانه را هم به او گفت و پیوسته از او سپاسگذاری می کرد تا از هم جدا شدند .

 حاج محمود که در آن لحظات ، فقط به فکر انجام سریعتر امرِ مرد غریب بود بدون اینکه به سراغ خانه برود به سمت خانه ی سید کریمِ کفاش به راه افتاد و با گامهای بلند و سریعی که برداشت دقایقی بعد جلوی خانه ی سید کریم رسید . با دیدن منظره ی جلوی خانه ی سید کریم خدا را به خاطر زود آمدنش به آنجا سپاس گفت و جلو رفت .

 سید کریم کفاش بدون اینکه به صاحب خانه بگوید از اول صبح ، اسباب و اثاثیه اش را بیرون ریخته و به همراه همسر و فرزدانش روی یک زیلوی کوچک کنار کوچه نشسته بودند . سید کریم مثل همیشه ذکر بر لب داشت و همسرش در حال خوراندن لقمه ی نان و پنیر به یکی از بچه ها بود و دو بچه دیگر با هم مشغول بازی بودند . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است .

 حاج محمود جلوتر رفت و به سید کریم سلام کرد . سید کریم که گویا تازه متوجه حاج محمود شده بود در حالی که بلند می شد جواب سلام او را داد و گفت :

 سلام حاج محمود! من راضی به زحمت شما نبودم . امروز برای اینکه صاحب خانه ناراحت نشود و من حق او را پایمال نکنم اثاثیه را تخلیه کردم و می خواستم بعد از باز شدن بازار ، بچه ها را به مغازه ببرم تا امروز آنجا باشند و من باز هم سراغ صاحب خانه ای دیگر بروم که با قرض به ما خانه ای اجاره دهد . امّا لحظاتی پیش ، دوستی آمد و خبر کار خیر شما را به من داد .

 حاج محمود که می دید سید کریم؛ خود از همه چیز با خبر است گفت :

آن دوست که نیّت مرا به شما گفته کیست؟

 سید کریم تبسمی کرد و گفت :

 همان که دیشب در آغوشش گرفته بودی!

 حاج محمود با شنیدن این حرف ، سید کریم را در آغوش گرفت و او را محکم به خود چسباند و گفت :

 خدا را شاکرم که خدمت به انسان بزرگی چون تو را به من عنایت کرد .

حاجی بعد دست به جیب برد و کلید خانه را در آورد و به سید کریم داد و آدرس خانه را به او گفت و از اینکه از احوال سید بی خبر بوده عذر خواهی کرد .

 سید کریم هم از حاجی تشکر کرد و گفت :

 شما در برابر من مسئولیتی نداشته و ندارید و من وظیفه دارم در اسرع وقت کار شما را جبران کرده و بهای منزل را تهیه کنم .

 ولی حاج محمود گفت :

 تو قبلاً این کار را جبران کرده ای و همینکه توکل تو به خدا و توسلت به مرد غریب باعث شد او یک بار دیگر اگر چه در خواب به من سر بزند بزرگترین کاری است که تو در حق من کرده ای ... .

 و سید باذکری بر لب و محبتی بیشتر و اعتمادی قویتر به توجه مرد غریب به دوستانش با همسر و فرزندانش به سمت خانه ی جدید به راه افتاد .

6

چند وقتی است که دل سید کریم هوای سفر به مشهد و زیارت امام رضا کرده اما مثل همیشه او یک مشکل اساسی دارد . با اندک پول حلالی که او از کارِ صبح تا شبش در مغازه ی کفاشی به دست می آورد که آن هم صرف  خورد و خوراک بچه ها و اجاره خانه می شود سفر زیارتی دور و دراز نمی شود رفت . ولی سید با امید به عنایت خدا و توجه همیشه ی او به بندگان پاک و بی آلایشش ، هر روز آرزوی زیارت قریب الوقوع مشهد را در سر می پروراند .

 روزهای پایانی هفته سپری می شد و هر قدر که شب جمعه نزدیک تر می شد سید کریم بیشتر هوای زیارت می کرد . بالاخره شب جمعه  فرا رسید و مقدمات زیارت مشهد فراهم نشد .

سید کرم بعد از نماز مغرب و عشاء با خود گفت :

 حال که زیارت مشهد نصیبم نشد به زیارت حضرت عبدالعظیم می روم .

آن شب او با پای پیاده به طرف حرم امام زاده عبدالعظیم حرکت کرد . اگر چه هنوز؛ دل در گرو حرم امام رضا داشت . بین راه چشم سید کریم به پیرمردی افتاد که جلوی خانه ای نشسته بود و با حسرت به طرف حرم امام زاده عبدالعظیم نگاه می کرد و اشک از چشمانش جاری بود .

سید کریم حدس زد که پیرمرد نیز چون او شیفته ی زیارت است . جلو رفت و گفت :

 پدر جان! چرا گریه می کنی ؟

 پیرمرد که متوجه سید کریم شد گفت :

دوست داشتم امشب زیارت حضرت عبدالعظیم بروم ولی زمینگیر هستم . فرزندانم برخی هفته ها می آیند و مرا نیز با خود می برند ولی چند هفته است که نیامده اند .

 سید کریم که عادت داشت برای انجام کار خیر سبقت بگیرد گفت :

 پدر جان! من امشب عازم زیارتم و خوشحال می شوم شما را هم با خود ببرم .

 پیر مرد که مایل به زحمت دادن به دیگران نبود با خجالت گفت :

 پسرم! من با این حالم نمی توانم راه بروم و شما را هم از زیارت محروم می کنم . پس بهتر است شما تنها بروید و برای من هم دعا کنید .

 سید کریم تبسمی کرد و گفت :

شما چه بیائید و چه نیائید من برای شما دعا خواهم کرد . الان هم شماراپشت خودم سوار می کنم و با خود به زیارت می برم تا ثواب زیارتم چندین برابرشود .

 سیدکریم این حرف را زد و پشت به  پیرمرد نشست . پیرمرد با خجالت دست های خود را به گردن سید کریم انداخت و پشت او سوار شد . سید با این که خستگی یک روز کاری را هنوز برتن داشت به قدری مشتاق زیارت بود که سنگینی پیرمرد را بر دوش خود حس نمی کرد و فقط حسرت زیارت امام رضا بر قلبش سنگینی می کرد.

 ساعتی دیگر سید کریم به همراه پیرمرد از در حرم حضرت عبدالعظیم وارد شدند وسید پیر مرد را کنار ضریح برد وآنجا نشاند وخود برای گرفتن وضو به صحن حرم برگشت . پس از تجدید وضو با آرامش ووقار به سمت ضریح به راه افتاد ولی قبل از ورود کسی او را از پشت صدا کرد :

آقا سید کریم!

صدا؛ بسیار آشنا بود ولی آن وقت شب در حرم امام زاده عبدالعظیم که با منزل ومغازه ی سیدکریم فاصله زیادی داشت چه کسی به سراغ او آمده بود؟  این ابهام مانع آن نشد که سید کریم به عقب برگردد وصاحب آن صدا را جستجو کند .

 سید کریم چرخی زد و در آن شب مهتابی کسی را دید که زیارت او برایش کمتراز زیارت امام رضا نبود . آری این مرد غریب بود که به سراغ او آمده است این ابهام مانع آن نشد که سید کریم به عقب برگردد و صاحب آن صدا راجستجو نکند سید کریم چرخی زد و در آن شب مهتابی کسی رادید که زیارت او برایش کمتر از زیارت امام رضا نبود . آری این مرد غریب بود که به سراغ سید کریم آمده بود . آنها همدیگر را در آغوش گرفتند . زبان سید کریم از فرط خوشحالی بند آمده بود ولی گوشش آماده ی شنیدن سخنان مرد غریب بود .

 مرد غریب در حالی که تبسّم شیرینی بر لب داشت گفت :

 سید کریم حاضری با همدیگر به مشهد برویم و امام رضا را زیارت کنیم .

سید کریم با ذوق و شوق جواب داد :

خیلی دوست دارم ولی فعلاً ...

مرد غریب که گویا بقیّه ی حرف سیّد کریم را می دانست گفت:

نگران نباش وپشت سر من بیا!

 او پشت سر مرد غریب به راه افتاد و چند قدمی که گام برداشت به یکباره خود را در حرم امام رضا دید و با گامهای آرام مرد غریب تا نزدیک ضریح امام رضا همراه شد . سید هنگام زیارت حرفها و حرکات مرد غریب را تقلید می کرد و همراهی با او زیبائی دیگری به زیارت غریب طوس بخشیده بود . بعد از زیارت ؛ مرد غریب با به جا آوردن آدابی مثلِ ادبِ یک پسر در مقابل پدر ، از حرم خارج شد و سیدکریم نیز پشت سر او از حرم بیرون آمد . چند گام که از حرم بیرون گذاشت خود را در حرم حضرت عبدالعظیم دید .

 آنجا مرد غریب رو به سید کریم کرد و گفت :

 سید! بیا به «حاج مفسّر» که از دوستان خوب من و شما بود سری بزنیم . خیلی وقت است که به او سر نزده ای!

 سید کریم با نگاهی معنادار رو به مرد غریب کرد و گفت :

امر امر شماست! ولی حاج مفسّر سالهاست که از دنیا رفته اند و در همین حرم مدفونند .

 مرد غریب گفت :

 او الان منتظر ماست و من می خواهم به او سری بزنم . اگر می خواهی تو هم می توانی با من بیایی .

 سید کریم بدون اینکه حرف دیگری بزند به دنبال مرد غریب رفت . نزدیک قبر حاج مفسّر که رسید صحنه ای را دید که در عمرش تجربه نکرده بود . حاج مفسّر با سیمایی نورانی و لباسی مرتب ، کنار قبر خودش ایستاده بود . به محض اینکه نگاه حاج مفسّر به مرد غریب افتاد فوری دست بر سینه به طرف او آمد و او را در آغوش گرفت .

 سید کریم که هنوز مبهوت این قضیه بود رو به حاج مفسّر کرد و گفت :

 شما چگونه از قبر بیرون آمدید .

 حاج مفسّر تبسمی کرد و گفت :

 مرگ هیچ گاه نمی تواند بین این مرد غریب و دوستانش فاصله بیاندازد . عشق و محبت او در بین دوستان او آنها را حیات جاودان بخشیده و روح آها را از خوشیها و ناخوشیهای هر دو جهان آزاد کرده است .

 حاج مفسّرساعتی کنار مرد غریب و سید کریم بود و بودن با آنها را بر برگشتن به باغ های زیبا و همراهی وانس با زیبارویان ترجیح می داد ولی مرد غریب کارهای دیگری داشت و باید می رفت .

هنگام خداحافظی حاج مفسّر رو به سید کریم کرد و گفت:

سید کریم! به استادمان شیخ مرتضی؛ بگو که حق رفاقت را ادا کند و به من هم سری بزند . سید کریم نگاهی به مرد غریب کرد و نمی دانست چه بگوید .

 مرد غریب گفت :

 حاج مفسر! ما به شیخ مرتضی کارهای زیادی واگذار کرده ایم و او از آمدن پیش تو معذور است ولی من به جای او هم پیش تو خواهم آمد .

 حاج مفسر بعداز شنیدن این حرف مردِ غریب با چهره ای بشاش به جای خود برگشت و مرد غریب هم پس از اینکه سفارش آن پیرمرد زمین گیر را به سید کریم کرد از او خداحافظی کرد و رفت .

 

 

 

7

احساس می کرد که وقت رفتن فرا رسیده و کم کم باید خود را مهیّا کند . کفش همه ی مشتری ها را وصله کرده و تحویل داد و دیگر کفشی قبول نمی کرد .

به همه  می گفت :

 دیگر وقت وصله کردن ندارم و باید کارهایم را جمع و جور کنم .

 به یک یک مغازه های همسایه سر می زد و از آنها حلالیت می خواست . مغازه دارها از اینکه سید کریم از آنها حلالیت می خواهد شرمنده می شدند چون همه اهل بازار به نوعی بدهکار او بودند و به خاطر وجود او کسب و کار آنها هم برکت یافته بود . آن روز سراغ حاج مهدی پارچه فروش آمده بود . می گفت  برای خداحافظی آماده است و قصد سفر دارد . او عاشق سفر کربلا بود و مدتها بود که همه می دانستند می خواهد به کربلا برود . در این یک سال اخیر هر کس صبح و عصر به مغازه ی او می رفت می دید که سید کریم برای خود روضه می خواند و اشک می ریزد .

 پیش دوستان نزدیکش می گفت :

 هر وقت که بیشتر به یاد امام حسین هستم مرد غریب بیشتر به من سر می زند .

 حاج مهدی در حالی که یک استکان چای برای سید کریم آماده می کرد گفت :

 به سلامتی ان شاءالله سفر کربلا تشریف می برید ؟

 سید کریم جواب داد :

 بلی و آمده ام که اگر حقی به گردن من دارید بفرمائید تا قبل از رفتن جبران کنم .

 حاج مهدی تبسمی کرد و گفت :

 فکر نمی کنم در کلِّ این بازار کسی باشد که حقی بر گردن شما داشته باشد .

 و بعد چایی را دست سید کریم داد و گفت :

 ان شاءالله که در کربلا به یاد ما باشید . اگر میسر شد مهر و تسبیح تربتی هم برای ما بیاورید تا توشه ی نمازمان کنیم .

 سید کریم اندکی به فکر فرو رفت . چایی اش را خورد ودر حالی که استکان خالی چای را بر زمین می گذاشت گفت :

 دعا برای شما و همه ی بندگان خوب خدا وظیفه ی من است ولی از آوردن مهر و تسبیح تربت معذورم چون بازگشتی در کار نیست و می دانم که در کربلا از دنیا می روم و در حرم امام حسین به خاک سپرده می شوم .

حاج مهدی پارچه فروش که گویا توقّع شنیدن این حرف را نداشت بعد از شنیدن این حرف یکه ای خورد و گفت :

آقا سید ! فال بد نزنید . ان شاءالله که به سلامتی می روید و بر می گردید .

 سید کریم تبسمی کرد و گفت :

به هر حال من راضی به رضای خدا بوده و هستم و حرفی که زدم چیزی بود که در آخرین دیدارم با مرد غریب از او شنیدم .

 حاج مهدی پارچه فروش با شنیدن نام مرد غریب ، فهمید که پیش گوئی سید کریم قطعی است و این آخرین دیدار او با سید کریم است . حاج مهدی مانده بود که چه بگوید و چه کار کند که سید کریم از جایش بلند شد و او را در آغوش گرفت و گفت :

 حاج مهدی! برایت دعا خواهم کرد تو نیز برای من دعا کن .

 اشک حاج مهدی سرازیر شد و گفت :

 سید ! اگر آرزویی داری بگو تا من برایت انجام دهم .

 چشمان سید کریم پر از اشک شد و گفت :

 آرزویی دارم که قبل از مرگم امیدوارم برآورده شود و آن این است که یک بار دیگر مرد غریب را ببینم .

 حاج مهدی گفت :

من دعا می کنم که یک بار دیگر او را ببینی .

 سید کریم رفت و دیگر هیچ گاه برنگشت . او را در حرم امام حسین به خاک سپردند و حاج مهدی خیلی می خواست بداند که آیا سید کریم به آرزویش رسید یا نه؟ تا اینکه از مسافران برگشته از کربلا شنید که سید بعد از آخرین بازگشتش از حرم امام حسین در منزل و بین هم سفرانش غذا و شیرینی و شربت توزیع کرده و وقتی از او پرسیده شده که علت این احسان چیست؟ جواب داده که آرزویی بزرگ داشتم که امروز برآورده شد و دیگر هیچ آرزویی ندارم .

برگرفته از سایت آزمایشی مرکز مطالعاتی راهبردی و آرمانی

دفتر مجازی ارتباط با استاد صالح نیا

اللهم عجل لولیک الفرج




طبقه بندی: امام زمان سلام الله علیه، برگزیدگان،
[ چهارشنبه چهاردهم تیرماه سال 1391 ] [ 21:15 ] [ آفتابگردان ]
درباره وبلاگ

از خدا بترسید و تسیلم ما شوید؛ و کار را به ما واگذار نمائید؛ و برماست که شما را از سرچشمه سیراب بیرون آوریم، چنانکه بردن شما بسوی چشمه بوسیله ما بوده است، و در پی کشف آنچه از شما پوشیده شده است نروید.
حضرت مهدی(عج)

امام صادق علیه السلام:
توقع امر صاحبک لیلک و نهارک.
شب و روز در انتظار آمدن مولایت باش.



امام محمد باقرعلیه السلام فرمودند:
به تو خیانت می کنند، تو مکن.
تو را تکذیب میکنند، آرام باش.
تو را می ستایند، فریب مخور.
تو را نکوهش میکنند،آرام باش.
مردم شهر از تو بد میگویند، اندوهگین مشو.
همه مردم تو را نیک میخوانند، مسرور مباش.
انگاه تو از ما خواهی بود.


ای منتظران! به هوش!
حسین را منتظرانش کشتند...

امام صادق علیه السلام فرمودند:
ما ریشه همه خوبیها هستیم و هر نیکی ثمره شاخه های ماست.

امیرلمومنین علی علیه السلام فرمودند:
به خاندان پیامبر خود بنگرید، و راه آنان را درپیش گیرید زیرا آنان هرگز شما را از راه راست منحرف نمیکنند و به هیچ هلاکتی در نمی افکنند.
نویسندگان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب